![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
تیر 1387 خرداد 1387 آذر 1386 مهر 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آذر 1385 مرداد 1385 جستجو
دیگرون
عبدالصمد آبروشن
مهرنوش سعادتی الهام ملک پور سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن) احسان بزرگی رضا بهادر گفتگوی شعری احمد شاملو امیر قاضی پور احمد بیرانوند یدالله رویایی انجمن شاعران باکره وازنا(مجله الكترونيكي) رباعیات جلیل صفربیگی عبدالجبار کاکایی مریم افضلی فروغ فرخزاد :: قالب ساز :: اینا هم مال منن
نخستین جشنواره اس ام اسی داستان
نقدها و مقالات خلیل رشنوی داستان های کوتاه خلیل رشنوی داستانهای کوتاه کوتاه خلیل رشنوی تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
شعرهای خليل رشنوي
حتماً رو آثارم نظر بدين . نظر شما برام خيلي مهمه . 27 سال پیش
27 سال پيش بود حوالي سال شصت انديمشك در يك روز سرماخورده توليد شدم اولين محصول مشترك پدر و مادرم
27 سال پيش آدم خوبي بود زبان عروسك هايش را مي فهميد با آن ها به سفر مي رفت ولي حالا هر شب هزار آدم دم دراز را به قعر دستشويي مي فرستد
پدرم سواد نداشت پاي عاشقانه هايش انگشت مي زد تك انگشت پدر هميشه آبي بود و مي شد با آن به پرواز پرنده ها اشاره كرد
من باسواد هستم با كلمات زيادي ارتباط دارم ولي زبان آدم ها را نمي فهمم پاي عاشقانه هايم هميشه مي لنگد
27 سال پيش آدم خوبي بود مي گويند مدتي است كه با خودش ازدواج كرده و اصلن با هم تفاهم ندارند ولي هنوز مي تواند پا برهنه سال ها روي لبه تيغ راه برود و هرگز نيفتد
مادرم هيچوقت فيلم هاليوودي نديد ولي قصه تايتانك را از بر بود زمستان حرمت منافذ بافتني اش را نگه مي داشت رنگ شير مادرم آبي بود پدر از سركار كه مي آمد دست و صورت خستگي هايش را آنجا مي شست
تايتانيك فيلم خوبي بود زبان پدر و مادرم را مي فهميد با آن ها به سفر مي رفت ولي حالا هرشب هزار بار توي خوابهايم آن ها را به قعر اقيانوس مي فرستد. |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در جمعه 12 مهر1387 ساعت 0:24
سه شعر
1) آسمان تو هم با اين همه ادعايت سياه از آب درآمدي كه شب را پدرسوخته تو يادم دادي از اين همه ستاره حالم به هم مي خورد خصوصن آن يكي همان كه به هر كس و ناكسي چشمك مي زند نامزدم بود من به پرنده ها فكر مي كردم تو به هواپيما كردنشان كه چند بمب مي شود به شكمشان بست آسمان قرار نبود ديكتاتور بشوي پادگان هوايي راه بياندازي و اين همه ستاره به سينه ات بچسباني اكسيژنت را هم نخواستيم من كه مي روم ماهي بشوم پرنده تو هم به هواي من اينقدر توي آسمان نچرخ پرنده ماهي خوار نقشه اي به كله ات نخورد اخلاقم سگي بشود كوسه مي شوم ها . 2 ) معلم جغرافيايمان سكته كرد كشوري از نقشه جغرافيا محو شده بود. 3) چشمانت را به من بده با قلاب سنگم به آسمان پرتابشان كنم زمين به خدايي جديد نياز دارد و به پيامبري چون من . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 17:2
یه ترانه
اين ترانه تقديم به كسي است كه اين ترانه به او تقديم شده .
خاتون قصه ها شده ، ساكن كلبه هاي نور راوي عطرهاي اون زناي روستاي دور رفيق روح جنگله ، عابر كوه و دره ها شبان گله صفا ، عزيز گرگ و بره ها بسته به تار و پود اون زخم تموم دردها نشسته روي رد پاش بوسه خيس مردها مي گن تا حالا نديدن بدي از اون طرز نگاش ميشه پرنده اي شد و يواش نشست رو شونه هاش خاتون شعر با دامنش مثه يه باد مهربون گرد گلا رو مي پاشه از اون به اين از اين به اون دختر ايل هاي كوچ ، سوار باد بي تبار دنبال آهواست همش رو رج هاي زمخت دار خاتون پاپتي ايل مادر چند عروسكه عروس يك مزرعه و همسر يك مترسكه |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 2:14
صلیب
( به چشم هايي كه دو دست مردانه از آن بيرون افتاده است)
صليب بودم ، صليب چشم هاي تو مترسكم كرد به اين روزم انداختم تا با اين كت كهنه ،مندرس بخندم و با كله اي حلبي مكعبي بيانديشم صليب بودم ، صليب عصاي موسي ستون فقراتم گاهي مار مي شد ، مي جنبيد سماع مترسكي به وقوع مي پيوست كلاغ هاي سپيد رم مي كردند در ستوني از نور سياه به ملكوت ابرها مي پيوستند. معجزه نگاه تو بود نه اين كلاغ هاي سپيد كه كمربند مشكي جماع در خفا دارند . مترسك ، عاشق پياده روهاي تنگ وتاريك مترسك ، خوب مي داند: يك كلاغ سپيد كلاغي ناقص الخلقه است . دنيا ما را درك كنيد مترسكيم و گاهي نزديكي دورترين فاصله ممكنه است برايمان دنيا ما را درك كنيد و گاهي نزديكي سخت ترين كار ممكنه است برايمان دنيا ما را درك كنيد |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 0:2
مسجد سلیمان چشم های تو
این سمند یال زرد چه خوب می تازد
در پیچ جاده ای که به مسجد سلیمان چشم های تو می رسد که حامل نگاه توست که نگاه تو چهار ستون محکم مردی است که خمیازه اش بوی نفت خام می دهد که بر پیشانیش هزار اشگفت تاول زده که این جاده ها همیشه ثابتند که این ما هستیم می دویم که این ما هستیم می تازیم با سمند گاز سوز مدل ۸۶ که ...
ببین آتش را دستانش همیشه به سمت خدا زبانه می کشد من ایرانیم آتش پرستم مسجدسلیمان هیزم آتش های دور
به سمندهای گازسوز بگو مسافری که بر پشت شما پیاده مسافری دارد که بر پشتش سوار است این ها بازی کلمات نیست این کلمات احساس مسئولیت می کنند
هی مسجد سلیمان هی مسجد سلیمان هی مسجد سلیمان بایست و خیس کن آتشی را که گرمت نمی کند ... مسجد سلیمان |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 14:2
تجاوز
شوهر درختان بهشت است .
مردی که هر شب به مشتش تجاوز می کند .
|+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 23:35
سبيل هاي دراز
اسلحه دستم بود
يا دستم اسلحه ؟ نمي دانم دو غار در من كشف شد عمود بر چند رشته سبيل دراز
گِ گِ گِ گروهان سر خط هدف سبيل ها مقابل كون باروت ها كه سوخت فرمانده شليك شد و من با ترفيع درجه موش شدم بايد سبيلم را بجوم
|+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 22:27
حرف ها
تقدیم به یکی از کوه های آتش فشان دنیا آنقدر پوست کنده حرف زدیم حرف ها پوستمان را کندند آویزان شدیم به دو درخت لخت و عور آشیانه گنجشکی شد پوست تو من لانه گربه ای که از « ملوسیسم » بدش می آمد و به طرز عجیبی دید شاعرانه ای داشت. از عَرعَر کلاغ ها هم بگذریم عاشقی گربه سانان و پرندگان در شخصیت زیست شناس هیچ شخصیتی تعریف نمی شود هدف چیز دیگری است هرچند به هوای این وصلت درخت ها سیب بدهند یا کمی پوست بیاندازند |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 ساعت 22:30
دریا
تقدیم به یکی که خیلی زیاد است دریا توی چشمهات شنا می کند با ما بی کوسه تر از این ها باش . ناگزیر هر سمتت بایستم پشت کوهی محکوم می شوم به جرم متلک کوه پشت و رو ندارد
دریا جان به مانتوات بگو کمتر از این لبخندهای کوتاه بپوشد این خیابان های دراز به هم راه دارند در نهایت به خودشان می رسند با آن تاکسی های تن بور
تنبورت را بردار دریاجان چه خوب کوه می شوی و به دنیا پشت می کنی ابرها را دستمال کن و غمت را به ریز بر دامنه ات کوه ( پشت کوهی ها را آب می برد ؟ ) به درک اصلاٌ بگذار شایعه کنند دریا توی رودخانه غرق شد . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در شنبه 25 فروردین1386 ساعت 22:45
بشین پا شو
بشین . . . پاشو و رژه تا به آخر مرد « بزرگ شده ای مدرسه نیست دیگر مرد » « . . . دل عزیز تنگ می شود برای شما . . . » « هی . . . حواست کجاست برو کلاغ پر مرد » نگاه آخر چشمی پشت دروازه « بیت عمه که نیست خوب بالا بپر مرد » « . . . و نامه به تو عمه زاده عزیز . . . » « حالا نامه می دهی به یک دختر مرد ؟! » « سهم تو دستشویی ، تاید و یک جاروب » « مگر نمی شنوی چه گفت افسر مرد ؟! » « فرار کنیم امشب از پادگان هستید ؟ » « دلت درد می کند برا دردسر مرد ؟ » صدای کلاغ ها و پارس سگ : « عوعو » تند تر بدو از مسیر تاریک تر مرد انگار لا به لای سیم خارها هستی جسدی یخ زده هنگام سحر مرد |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 22 فروردین1386 ساعت 15:5
اسپرم های بازیگوش
تقدیم به یاسر اکبریان عزیز من خاطرات فاشیست مردی هستم که از خیسی اعلامیه های تند مشروطه و از رحم نفتی زنی زاییده شد و دستکش هایی استریلیزه نشده پیش از عاشقی اسپرم های بازیگوش پدرم و تخمک یکی یک دانه مادر بند ناف مرا به ناف دختر ایدزی باکره ای بند زد شاید که سهیم شوم در زجر هم خوابی میمون های ماده آفریقایی و سیاهان زنگی آن چیز بزرگ
و سیاهی چادر کشیده شده از سر زنی که سوادش به درک خاصیت روزنامه وقایع اتفاقیه قد نمی دهد خِر خِر به گلوی ایلیاتی من گره می خورد تا خَر خَر فحش های نشسته بدهم به پدر کسی که به رحم زنش هم رحم نکرد و مادر که دور می خورد شرجی شرمندگی اش دور میدان انقلاب ذهن من
مادر این دختر ایدزی باکره چقدر شبیه توست خِر خِر . . . اینجا طهران صدا و سیمای تو چه زیباست الهی فدای آن ایدزت بشوم
حق با تو بود مادر تخمک تو برابر آن همه اسپرم کاری از دستش نمی آمد . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 16:11
روستای هراس
زوزه . . . ده ترسناک ، هیبت عباس و قاه قاه بی خیال مردهایی تاس چه بی صدا لرزیدند قلب های شما شما دخترکان روستای هراس نگاه کش دار و هیز سایه ای موزرد همیشه دنبال ردی از گریز شماس و شهوتی لجام گسیخته که می تازد برای بردن آبروی زیر لباس عباس ، هیولای شب های آبادی عباس ، شوی دختران روی تراس ساعت ده ، به وقت روز مرده است عبور ماه از کوچه پشگل و لاس و باز بو می کشد چشمی برای شکار فرار دختر اندوه زیر ظرفی ماس کوچه تنگ می شود و بعد یک بن بست گریز بی فایده ای به چپ یا راس و شکم آبستن نطفه ای مو زرد از آن مادری که بی گناه به خطاس برگرفته از داستان سایه کش دار
|+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 15:52
...
اصلاً فکر نکن کارت عالی است خلبان بگذر از دیوار تصویری نگاه های وق زده تمام چشم های خمار بدرقه راه توست و در بلندی های جولان بن لادن نعشه بریک می زند و برای سلامتی ات صلوات می فرستد و اینک تو هستی قهرمان یازدهم برج کسی که دماغ برج ها را به خاک مالید هرچه باشد در آستین مار پرورش یافته ای . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 15:43
تابوت
این تابوت بوی کاج می دهد ودر تنگی خودش هی گشاد می شود ( این آقا چه دهنی دارد برای مشت خوردن ) شاید توباشی مردی آویزان به زبانی معلق از درخت کاج این دار مدار زمینی است که هی زیر پا کش می آید و باز شاید تو باشی کسی که دلش لک زده برای پرتگاه ( الاغ گفته بودم: دهن این آقا لانه پرنده است . ) |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 29 آذر1385 ساعت 17:25
« خواب مه آلود »
اعتقاد دارم به این لب های یخ زده و نگاهت که حجمی از دلتنگی است . این فردا بیاید تو می مانی و خطوط سیاه و سفید خاطره مدام در ذهنت هاشور می شوند و تکرار . . . و باز تصویر مبهم مردی در یک خواب مه آلود . . . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 8 مرداد1385 ساعت 22:19
« نمایش »
عجب نمایشی می شود با این سه نقش سخت . داستان هر چه باشد ، گم می شوی ، در شریان های غرور و نا خواسته هزار بار به دهلیز تنهاییت پمپاژ می شوی . پس ؛ حق دارند تماشگران باور نکنند آرزوی فواره شدنت را . و بگویند : « چقدر به هم می آیید تو نقش معشوقِ مغرور » عشق ، عاشق . . . معشوق عجب نمایشی می شود با این سه نقش سخت . و نقش من که از همین حالا معلوم است . باید عاشق شوم . چیزی به اجرا نمانده است . بیا بازی کنیم عشق خودش جور می شود . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 8 مرداد1385 ساعت 22:16
فاجعه
وقتی فاجعه تصویر می شود آهی روی لبش تیر می شود مردی دور خودش نرد ه می کشد از یک فاصله دلگیر می شود و سیگار به لب فکر می کند به آن درد که تکثیر می شود با یک خنده سرش گیج می رود تا هر پنجره تزویر می شود و عمریست که در بطن نرده ها با صد فاجعه زنجیر می شود به هر پنجره سر می زنی و مرد سهمی از تب و تحقیر می شود ولی در پس هر شیشه پیدا بود شخصی دست به شمشیر می شود و می گفت : « زن نرو ، صبر کن » اما حیف که هی دیر می شود |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 8 مرداد1385 ساعت 22:8
« یک قفس »
رشد احساس غرور یک قفس سیل گریه . . . یا سرور یک قفس فکر تدریجی ذهن میله ها مرگ یک پرواز و گور یک قفس راه قلبی بر مسیر دلهره در موازات عبور یک قفس پاره شد تصویر های خوب فکر لای دستان شرور یک قفس واژه ها ماسیده بر روی دلم خسته چون من از حضور یک قفس میل شعرم انتهایش سر رسید تا بپوسم از مرور یک قفس بر گرفته از داستان ( قفسی که پا دارد ) |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 11:30
« بوی کلاغ »
طواف سایه بال ها نمی گذارد به حالت ادای قدم ها و بوی ادکلن پیراهنم فکر کنم . شانه هایم فرودگاه که نیست ؟ کلاغ ها بنشینند ، جیغ بزنند : « ما یک پر سفید درآورده ایم ! » و ساعتم را . . . دست خودم نیست ! شانه هایم بلرزند ، داد می زنم . چنان که فکر کنم مرکز زمینم . بعد پر سفیدی روی سرم بچرخد . تاب بخور پایین ؛ درست روی بینی ام و حس کنم ؛ دارد بوی کلاغ می دهد . |+| نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 11:27
|